سفارش تبلیغ
صبا
حیران

امروز،امروز است.

امروز اگر از خواب پاشدی .دیدی روزی مثل هر روز است ؛ خسته نشو...

امروز اگر به ساعت نگاه کردی ودیدی عقربه ها با هم سر ثانیه دعوا میکنن ،تعجب نکن...

امروزاگر دیدی تلفنی که یه روزی زیر وروت میکرد حالا خنده هم به لبت نمیاره.غمگین نشو...

فردا

        اگر تنهایی

                          تنهای تنها

                                                   به خودت دل خوش خنک بگو:(بهترین ها تنهایند)

امروز هر چقدر محبت را در جام رفاقت بریزی .بد نکرده ای

امروز اگر در حسرت دیروز هستی...

اگر دلت رو وسط جاده گذاشته ای بی خیال امده ای

اگر دوباره منتظر دوشنبه ای هستی..

اگر دلت میخواهد هروز دوشنبه باشد...

اگر.....

اگر....

باید بهت بگویم :

 بیخود میکنی با اون دلت.

بیخود میکنی دلتنگ شوی.

بیخود میکنی منتظر روزی نو هستی

بیخود...

بی جا...

امروز ،امروز است.

امروز جاودانه است .

امروز را زیباترین کن

شاید بتوانی روزی دوشنبه ی رویایی ات را که انتظارش را داری

دست یافتنی کنی!!

:)



نوشته شده در چهارشنبه 90/4/29ساعت 4:35 عصر توسط سوتی یا قوتی نظرات ( ) |

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
 
 سکوت را نوازش می دهند

 و جای خالی آدم های شب نشین را

 با نگاهی معصومانه پر می کنند
 
خیلی مثلا دوستی 
پ.ن:هیچ وقت با تموم وجو برای کسی تره خورد نکن. حتی اگر خیلی دم از دوستی وفراموش نکردن تو زد.

نوشته شده در دوشنبه 90/4/27ساعت 3:34 صبح توسط سوتی یا قوتی نظرات ( ) |

ای تیر نگاهت به دل زار کجایی

ای روی گلت شمع شب تاریکی

ارام وقرار دل بی تاب وشکیبم

ارام وقرار دل بیمار کجایی

گویم به که مانی که خلاق بشناسند

در مشکل من فاطمه رخسار کجایی

هر جا که تو هستی دل حسرت زده انجاست

خود گو به من خسته گو ای یار کجایی

عیدتون مبااااااااااااارک.


نوشته شده در یکشنبه 90/4/26ساعت 12:0 صبح توسط سوتی یا قوتی نظرات ( ) |

دل من یه روز به دریا زد ورفت . پشت پا به رسم دنیا زد و رفت.

پاشنه ی کفش فرار رو ورکشید. استین همت بالا زد و رفت.

یه دفعه بچه شد و تنگ غروب .سنگ توی شیشه ی فردا زد و رفت.

حیونی تازگی ادم شده بود

به سرش هوای حوا زد و رفت.

دفتر گذشته ها رو پاره کرد.

نامه ی فردا ها رو تا زد و رفت .

حیونی تازگی ادم شده بود

به سرش هوای حوا زد ورفت.

زنده‌ها خیلی براش کهنه بودن

خودشو تو مرده‌ها جا زد و رفت
هوای تازه دلش می‌خواست ولی
آخرش توی غبارا زد روفت
دنبال کلید خوش‌بختی می‌گشت
خودشم قفلی تو قفلا زد و رفت
*
کاش می شد زمان بر گرده به عقب.
اون موقع خیلی از اتفاقا نمی افتاد.
جلوی خیلی هاشون می تونستی سینه سپهر کنی!!
به خیلی از خاطره ها می تونستی جون بدی .وگرمی وشادی شون رو تازه کنی.
به خیلی هاشون می تونستی بخندی!!
وبگی:عجب رسمیه !!حتی شادی هم تنها می مونه.!!چی شد ادعا خدا می دونه!!
اینم فالم:
چون دل ز هوای دوست نتوان پرداخت.
درمانش تحملست وسر پیش انداخت
یا ترک گل لعل همی باید گفت
یا با الم خار همی باید ساخت 
حالا فهمیدی چرا میگم :حیونی تازگی ادم شده بود!!؟


نوشته شده در پنج شنبه 90/4/23ساعت 3:22 عصر توسط سوتی یا قوتی نظرات ( ) |

مبادا من را فراموش کنی

بگذار من خیال کنم .یادم می ماند.

مبادا به رویم بیاوری که چه با دلت کردم.

بگذار خیال کنم در دلت غوغا کردم

مبادا به رویم بیاوری که چه قدر زود رنج بودم

بگذار خیال کنم  کار هایت بزرگ بود

مبادا به من بگو یی بی وفا

چون نمی دانم به تو این را بگویم یا ان را

مبادا به من بگویی نا رفیق

بگذار فکر کنم در حقت رفاقت کرده ام

مبادا به من بگویی که دلت را در دستانم فشردهام

بگذار فکر کنم  تو مرا اسیر کردی در دستانت

مبادا به من بگویی رسم رفاقت را اشتباه رفته ام

چون ان موقع نمی دانم به این دل چه بگویم!!؟؟

مبادا در جنوب سال بعد مرا از یادت ببری

بگذار حضورم را در  کوپه ثابت کنم.

من دلم با شماست

ان قدر که  خودم را از خودم قافل کرده.

دوستتان دارم.

.نمیدانم. چه طور دل بکنم .

کندم

سخت بود درد داشت

5تیر

سوختم

6تیر

گفتم اخ

7تیر

گفتم راستکی  من کجام

الان نمیدونم چندمه

ولی وقتی میام تو وبلاگ بعضی هاتون  بهم میگین ایشالله دوست های خوب پیدا کنی از ما بهتر جامون رو پر میکنن تو دلت.

فقط میتونم نگات کنم.

همین

دوستتون دارم اهالی  محله فرهنگ

 


نوشته شده در شنبه 90/4/11ساعت 5:22 عصر توسط سوتی یا قوتی نظرات ( ) |

- تاکسی دربست مستقیم!!؟؟

-بفرمایید بالا.

-اقا شما تا کجا میرید؟

-شما کجا می خواهید پیاده شید ؟

-من اخر خط پیاده میشم.

-اخر خط ؟!!

-بله.!

صدای ضبط روشن بود .(همون اهنگی که خیلی دوسش داشتم.

همونی که همیشه به عنوان یه شعر بهش نگه می کردم.فقط یه شعر.

اما....)

سلام ای غروب غریبانه عشق

سلام ای طلوع سحر گاه رفتن

 سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شب های روشن

خداحافظ ای شعر شب های روشن

خداحافظ ای قصه ی عاشقانه

خداحافظ ای ابی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحفظ ای هم نشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی مهر

تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب

تو را می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم، اگر شب شکسته

تو را می سپارم به رویا ی فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد

به دل میسپارم تو را تا نمی رد

اگر چشمه واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد

خدا حافظ ای برگ و بار دل من

خداحافظ ای سای سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

 خدا حافظ ای نو بهار همیشه..

-اقا قطع کنید .خواهش میکنم.

-اتفاقی افتاده خانم، حالتون خوبه!!؟

-نه نه!!؟؟(حالم بده خیلی بده )

-بذارید یه چیزی بذارم تا حال و هواتون بهتر شه

من...!!

باز زخم زبونت..... رفیقم.......

مرهم بذار با حرفات رو زخم عمیقم...

با تو ام....... که داری .......به گریم میخندی ........

کاش میشد بیایی..... به من دل ببندی ........

تنها بودن یه کابوس چوبه .....عزیزم.....کار دل نباشی... تمومه....عزیزم.....

-وای اقا نگه دار .نگه دار حالم داره....

-وای خانم ،خانم....باشمام...صدای منو میشنوید....خانم...بهترید!

-نه نه ن ه نه نه نه

-این ابو  بخور دخترم .حالت خوب میشه.

چند قلوب از اب خوردم.ولیوان را دادم. تشکر کردم .خواستم برم .که جلوم رو گرفت .

-می تونم کمکت کنم.!!؟

-نه نمی تونید!!

-برام تعریف کن چی شده!!؟؟ چی شده که این قدر ناراحتی !؟؟نا امیدی!!

-این قدر گفتم که حالم داره بهم میخوره. بگم که چی بشه !؟

یه مشت شعار وخز ع بلات تحویلم بدین.

-شاید کمکی...

-(پریدم وسط حرفش وگفتم)

-شما فقط منو به مقصدم برسونید.همین

-باشه دخترم.یا علی

از توی اینه نگام کرد وگفت:

-دلت خیلی پر که با یه تشر میریزی بیرون!؟؟

-بله خیلی .(به گیره ی کیفم ور میرفتم.)

-شما منو تا شمال می تونید ببرید

-شمااااااااااااااال!!؟؟

الان؟؟

-بله هر چه قدر بشه تقدیم میکنم.می خوام برم لب دریا .اونجا بهم ارامش خاصی میده.

-باشه ....فقط باید بنزین بزنم توی راه.

-مرسی.

(ازش خواهش کردم یه اهنگی بذاره .شاد نباشه.غمباد هم نباشه)

قرار شد تا شمال با من صحبت نکنه حتی یه کلمه .

و من در سکوت مطلق به افکارم سرو سامان بدهم .و دیگر هیچ.

و دیگررررررررررررررررر هیچ

-خداحافظ. مرسی

-دخترم مواظب خودت باش.

-چشم.بازم ممنونم.

نشستم روبه روی دریا و شن وماسه هاش خط خطی میکردم.

وانگار که به خط اخری دل بسته بودم.

خط اخر

چه خطی

نقطه وانتهای خط.

چه راهی بود ...

طولانی .

وحالا ...

در انتهای خط ایستاده ام وبه افق نگاه میکنم. هیچ کس نیست.

هیچ کس

خدا حافظ ای غروب غریبانه

خدا حافظ ای سای سار همیشه....

خدا حافظ.









نوشته شده در یکشنبه 90/4/5ساعت 3:38 عصر توسط سوتی یا قوتی نظرات ( ) |

عجب رسمیه رسم زمونه خرداد میشه و غم ها می مونه.

میرن بچه ها به سمت خونه ولی این منم که منتظر میمونه

کجان بچه ها خدا می دونه

امروز چندمه!!؟؟

سوم تیره .فردا چی میشه خدا میدونه

اب قندو شربت برام می مونه

کادو چی میشه خدا می دونه

نزدیکه 5 شه ساعت میمونه ،غصه می خونه:

چی شد اون شادی خدا می دونه

دوستای منو چه خوش خیالن گویند هر دم:(پایان ناامیدی .بسی امید است.)

ای روز گار مردی میکردی از دم گوش ما ها میگذشتی.

نگذار برا ما غصه وگریه باقی بمونه.

این 4 تیر ثبت شد در ذهنم

اما کارنامه .....

خدا میدونه

اهای بچه ها

اهای ادما

 

اهای...

امید تون رو از دست ندهید

هر مدرسه برویم اسمان مال ماست.

پ.ن:از ته دل خودم هر سطرش رو نوشتم .


نوشته شده در جمعه 90/4/3ساعت 4:7 عصر توسط سوتی یا قوتی نظرات ( ) |



قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت


کد موسیقی برای وبلاگ